1اردیبهشت 91
.gif)
شب جمعه ما مهمون داشتیم. آویسا خانوم هم تا تونست شیطونی کرد.دم غروب خواستم یه ذره بخوابونمش تا شب اذیت نشه. هنوز 5دقیقه نخوابیده بود که صدای زنگ در اومد.آویسا گلی هم مثل برق از جا پرید. دایی محمد بود. آویسا هم تا دایی رو دید شروع کرد به شکلک و صداهای عجیب و غریب درآوردن.
دایی جان برای آویسا عروسک خریده بود. عروسک رو گرفت بغلش و کلی با دایی محمد بازی کرد. خاله عاطفه و عمو علی هم اومدند. دختر گلی هم همش می رفت بغل خاله و دایی . البته در این میان هم بابایی سعی در مهار کردن شیطنت های اویسا گلی می کرد. آویسا هم کلی ذوق کرده بود همش میرفت بالای مبل ها. می دوید و...موقع خداحافظی هم کلی گریه کرد که منم با اونا برم.
بابایی هم آویسا رو برد دم در تا آروم شه.ولی تا دقیقه آخر دستش رو به سمت دایی محمد دراز می کرد. وقتی اومد تو خونه خیلی بداخلاقی کرد و بعد خوابید.
شیرینم دوستت دارم .انشاالله همیشه شاد و سرحال باشی. و خوابهای خوبی ببینی....gif)
اینم عکس دختر عسل برای خاله آرزوهای رنگی...




1اردیبهشت 91
